پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

یومااااا

وقتی آسیه دو دست ظریف اش را مشت کرد گذاشت دو طرف آن گونه های خوشتراش و جیغی کشید که تمام موهای طلائی اش سیخ سیخ شد، من فهمیدم زبان خیانتکار است. این را فقط یک کلید ساز می داند یعنی چه.

تابستان بود. همین طور که نگاه می کردی به خاک یا به آسفالتِ تاول تاولِِ خیابان ها یا به شیروانی های خاکستری خانه ها، هُرم هوا را می دیدی که مثل بخار بلند می شد و همه چیز را در هاله ای از وهم فرو می برد. از پس پرده ی لرزانی از هوا گه گاه صدای ضجه های گربه ای به گوش می آمد که پاهاش گیر کرده بود توی آسفالتِ ذوب شده ی خیابان و فقط طرح محوی از او دیده می شد. در آن ساعاتِ دوزخی بعدازظهر که هیچ جنبده ای در شهر نبود، میان ردیف خانه های طرح انگلیسی محله، تنها دو تن بودند که، به جای ماندن در پناه بادبزن سقفی خانه ها، ترجیح میدادند مثل دو گربه ی یتیم توی کوچه ها ولو باشند. «گربه ی یتیم»؟ نه، آسیه ولو بود، اما پلنگ وحشی بود. نوعی زیبایی رام ناشدنی که بعدها میان دخترانِ کولی در بروتانی دیدم. عرب بود، اما آن چشم های آبی و موهای روشن از او دختری می ساخت اغواگر که فقط در فیلم ها می شد دید. مریلین مونرو یا بریژیت باردو.
نه. آسیه ولو بود اما گربه ی یتیم نبود. گربه ی یتیم من بودم که در سکوت می نشستم به سایه ی دیوار آجری لین؛ محو تماشای او که همینطور بی وقفه کمر را تاب می داد میان حلقه ی هولاهوپ. و من که تازه متوجه حضور جانوری شده بودم که میان پاهام بود، خارخارِ پنهانِ تمنایی ناشناس پّرپّرم می کرد.
خدایا چرا کلمه ای وجود ندارد که بشود به آسیه گفت و دوستی اش را به دست آورد؟
« وقتی عصبانی می شی خوشگلتر می شی!». این تنها چیزی بود که یاد گرفته بودم از فیلم ها. اما مگر آسیه عصبانی می شد؟ و تازه چه تضمینی بود که، مثل آرتیسته ی فیلم، وقتی سیلی زد ماچ هم بدهد؟
نه. هیچ کلمه ای وجود نداشت. پس، به جای زبان بدنم را به کار گرفتم. همینطور نشسته به سایه ی دیوار، هرازگاه کون خیزک چند سانتی می رفتم به سمت او. اما مگر تا کجا میشد رفت؟ آسیه همان اول کار گربه را دم حجله کشته بود؛ همین طور که تاب می داد به حلقه ی هولاهوپ، به یک چرخش سر، از گوشه ی چشم خطی رسم کرده بود در هوا، انگار دیوار نامرئی، که مانع عبور می شد.
گفتم مثل کلیدسازها یکی یکی همه ی کلمه های خدا را امتحان کنم و کار را وانهم به تقدیرم. آسیه گاه حلقه را رها می کرد، می آمد طرفم و چند جمله ای رد و بدل میکرد که بیشتر کلماتش صدای چق و چوق آدامس اش بود. بعد (نمیدانم چرا) یک هو پشت می کرد به من، و دوباره می رفت حلقه ی هولاهوپ را تن اش می کرد؛ انگار لباس جادوئی. و... تاب... تاب... تاب... همه ی جهان در مدار حلقه ای تاب می خورد و گربه ای که پاهاش گیر کرده بود توی قیرِ مذاب ضجه اش به آسمان می رفت.
حالا، آسیه هم باید مثل من 52 ساله باشد. کجایی آسیه که بیایی و بگویی در آن ظهر گرم تابستان من کدام یک از کلمه های خدا را ردیف کردم که تو برگشتی و گفتی: « برو گم شو الاغ میمون!»
نه، نیا جیگر. خسته می شی! می دانم چیز بدی نگفته ام. آخر تو برای کش و واکش نیاز به بهانه نداشتی. من «الاغ میمون» هم برای فهم پلنگ وحشی تجربه ای نداشتم. همه اش 13 سال ام بود.
تمام تنم رعشه؛ دستم را بالا بردم، آمیزه ای از تمنای جسم و تقلای خشم. می خواستم بگویم «میکُُشمت ها!» زبان خیانت کرد و در میانه ی راه جای « ش» عوض شد با«ن». و آسیه، همین طور که مادرش را صدا می کرد، دو دست ظریف اش را مشت کرد گذاشت دو طرف آن گونه های خوش تراش، برقی جهید از دو چشم آبی وحشیش، دهانش باز شد و جیغی کشید که تمام موهای طلائی اش سیخ سیخ شد و همه ی تاول های آسفالت ترک برداشت: «یومااااااااااااااااااااااااااااااااااا! »
و من از فرط سرافکندگی و وحشت دویدم به سرعت نور به این امید که هرچه زودتر جیغ آسیه تمام بشود، اما سی و نُه سال است که می دوم و این جیغ تمام نمی شود.

"وردی که بره ها می خوانند (رمان)/ رضا قاسمی"

--------------------------------------------------------------

چند وقت پیش یه چیزی نوشتم با عنوان "
روزگاری نچندان دور ما دو دوست بودیم" که به مانند رمز باز شدن غار علی بابا تو داستان چهل دزد بغداد بود!
آره من هم می دونم که کلمات خیانت کارند...



پ ن: توصیه می کنم هرچی کتاب از رضا قاسمی به دستتون رسید، بخونید. هرچند چون تقریبا همه کتاباش (جز همنوایی شبانه...) تو ایران مجوز چاپ ندارند، مجبور می شید چند ساعت مثل من میخ شید پشت کامپیوترتون و ای بوک هاش رو که با عبور از فیلتر راحت پیدا می شن، بخونید.

ناپیدا

می خواهم شعری را به خاطر آورم ،

که نه ...

شعری ... سطری ... تصویری را ،

که نه ...

نقطه ای ... رنگی ... آوازی را ...

که نه ...

نتی ... هجائی ...

هر آن چه مرا به یادم آورد .

نه این که هستم ...

آنکه بودم !



من در جائی که انتظارش را نداری

در اندیشه و با خیال دوباره یافتنت

منتظر ایستاده ام .

آنکه بودی

نه این که هستی ...



در این میان چیزی سخت فراموش شد :

« باید که عاشق باشیم ،

وگرنه به هر چشم که در ما بنگرند ، پریشان حالی بیش نیستیم. »


ساده بگویم

گم شده ای ...

گم شده ام ...

؟

Happy new Year

این سال لعنتی هم داره تموم می‌شه
هرچند که من هنوز نمی‌تونم به عنوان new year بهش نگاه کنم
ولی‌ این سال ۲۰۰۹ از همه نظر بدترین سال زندگی‌ من بود
بهترین اتفاقی‌ که توش افتاد همین تموم شدنشه
از بیمعرفتیها بگیر تا وضع مملکت و مردم


خیلی‌ خیلی‌ سال بدی بود
از ما که گذشت
امیدوارم این سال به اصطلاح جدید برای همه تحفهٔ بهتری از آب در بیاد


سالهای زوج همیشه پیامدهای خوبی برام داشته امیدوارم امسال هم لایک سالهای زوج دیگه باشه...

برنده همیشه بازنده

گیرم که باخته ام اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحهء بازی بیرونم بیندازد شوخی نیست

من شاه شطرنجم

آنتراکانه

بعضی وقتها خنده بیخ گلوت رو می چسبه! وقتی می بینی هنوز هم به قول انیشتن دو چیز را انتهایی نیست:
جهان و حماقت بشر