پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

ترمینال


تا حالا تام هنکس رو به اندازه فیلم ترمینالش دوست نداشتم. توی این فیلم خیلی خیلی واقعیه.

وقتی که به هرکی می رسه خودش رو کامل معرفی می کنه و میگه از کجا اومده, بدون توجه به اینکه اونجا امریکاست و خیلی از مردم تا حالا اسم " کارکوزیا" هم به گوششون نخورده و اصلا نمی دونن همچین کشوری هم وجود داره. در عین حال که یه شخصیت ساده داره ولی احمق هم نیست ( تازه یه جاهایی یه زرنگیهایی هم میکنه). تلاشش برای انگلیسی یاد گرفتن هم جالبه.
یکی از نکته های قشنگ فیلم تکرار شدن اصطلاح "منتظر شدن "ه که در واقع محور فیلم هم همینه. در یک فرودگاه همه منتظرند. جالبه که این انتظار کشیدنشون اصلا آزار دهنده و عصبی کننده نیست. همه در کمال آرامش انتظار می کشن و اتفاقا همشون هم به چیزی که منتظرش بودن میرسن.


پ ن : جدیدا وقتی چشمم به سریالهای کانال farsi1 میخوره پیش خودم میگم احتمالا یه نفر آشنا مدیر برنامه های این شبکه هستش. 



خویشتن داری در عصر تکنولوژی

باید قبول کرد توی این دوره زمونه که مردم دائما در حال رژیم گرفتن هستن دیگه روزه ملاکی برای خویشتن داری و تزکیه نفس نیست.



این روزها اگر بتونی در مقابل وسوسه اس ام اسم و ای میل فرستادن مقاومت کنی, اون وقت می تونی ادعای خویشتن داری کنی.



پ ن : پایین وبلاگ رنگیم نوشتم پابان یه روز دیگه مبارک

تدریس

روزی پشت همون صندلی ها به استاد نگاه میکردی و گاهی به خاطر کسل کنندگی درس دهن رو به اندازه غار علی صدر باز میکردی و بعضی وقتها پشت استاد پچ پچ میکردی.


امروز تو اینور میز نشستی و سعی میکنی حرکات و گفتارت مثل اون استاد نباشه و خودت رو صمیمی تر از بقیه اساتید نشون بدی و جو کلاست مزه و اثر قرص های دیازپام نده.


جلسه اول : افتضاح در حد تیم ملی

جلسه دوم : ۱۸

جلسه سوم : این جمعه

...


عقده درسهایی که دوست داشتی بخونی و تجربه کنی و استادهای گرام بهت یاد ندادند رو سعی کن رو این بچه ها پیاده کنی.


چشم


نقطه


کودکانه

اغلب اوقات چیزی که ما ازش به "صبوری و تحمل زیاد" تعبیر می کنیم در حقیقت یه جور " بیتفاوتی عمیق" ه. تشخیصش هم آسون نیست. گاهی خود شخص هم از این مساله باخبر نیست و با قرار گرفتن تحت شرایط خاصی ممکنه به این اشراق برسه. 



وقتی همه چی برات بیتفاوت باشه (یا حداقل اهمیتش خیلی پایین باشه)، خیلی کم احساس خاصی نسبت به دوروبرت پیدا می کنی، احساساتی مثل عصبانیت، ناراحتی، خوشحالی ، عادت، دلبستگی و علاقه. فوقش اینه که یه کار رو به دیگری ترجیح بدی.

به اینجور آدمها میگن آدمهای بی تعلق و غیر وابسته که کلا همه چی براشون ok هستش. طبعا به نظر دیگران خیلی هم جالبه در ابتدا ولی بعدا نگران کننده خواهد شد.



همیشه وقتی احساس می کردم که نمی تونم چیزی یا کسی رو داشته باشم، سعی میکردم برای بدست آوردنش حداقل تلاشم رو بکنم. حتی اگه 1% شانس وجود داشت. هیچ وقت از همون اول بیخیالش نمی شدم. همیشه حس رقابت یا مبارزه در من وجود داشت. اکثر اوقات چیزی که می خواستم رو بدست می آوردم.


 دارم می بینم که چیزی که می خوام تقریبا به دست آوردنی نیست و ازش هم گذشته ام (در واقع اون از من گذشته!). ولی نمی دونم چرا این مساله برام جا نمی افته. نمی دونم چرا هنوز نتونستم برای خودم حلش کنم. هر وقت چشمام رو می بندم و می گم که دیگه تموم شده و باید ذهنم رو از این قضیه آزاد کنم، یه  آرامش و سبکی عجیبی احساس می کنم که البته به پنج دقیقه هم نمی رسه و می فهمم که آرامش نبوده، صرفا یه احساس خلاء بوده.


همیشه احساس می کردم که شخصیت قوی ای دارم و سعی میکردم انعطاف پذیر باشم. گاهی حتی در برابر عادی شدن اوضاع مقاومت می کردم. بعضی وقتها هم به خودم دلداری می دادم که " بقای انسان در گرو تطبیق و تطابق است" (!!!)

می خواستم از اول دست بکشم اما نشد. سعی کردم خیلی منطقی با قضیه کنار بیام که : مهم نیست بعدا چی پیش میاد، مهم اینه که الان بتونم خوشحال باشم و احساس آرامش کنم، از هر لحظه استفاده کنم که بعدا جایی برای تاسف خوردن نباشه...


الان می بینم که انگار واقعا مهم بود که بعدش چی پیش میاد. خیلی برام دور از ذهن نبود که یه روز این اتفاق می افته ولی نمی دونم چرا انقدر شوکه شدم. نمی دونم چرا نمیتونم عادت کنم. نمی شه گفت که سعی نکردم،نمی شه گفت که نخواستم و نمی شه گفت که لابد خوشم میاد از این وضع ( این دیگه خیلی بی انصافیه! مسلما فکر نکردم اینجوری اسمم توی کتاب رکوردها ثبت می شه).

به اندازه کافی زمان گذشته، به اندازه کافی ارتباط قطع شده ، به اندازه کافی ایگنور شدی. پس چرا عادت نمی کنی لعنتی؟ چرا انقدر برات هنوز مهمه؟ چرا هی سعی می کنی همه چی رو تحلیل و آنالیز کنی وقتی که می بینی نتیجه اش همیشه به ضررته و اتفاقی رو که افتاده توجیه می کنه.

راست می گفتند که یه حکمتی داره. فقط مشکل اینه که حکمتش از نظر ما دوتا چیز مختلف بود. من به حکمتی که فکر می کردم نرسیدم، ولی شاید برای اون درست در اومده باشه.
امیدوارم حداقل اینطور بوده باشه.



پ ن : کاش میشد کودک دورنم رو بزارم سرراه ...



جاده

تو جاده داری میری. یک مسیر صاف و گاهی مارپیچ. ستاره صبح تو آسمون برای خودش خدائی میکنه و تو لذت این صحنه رو میبری. جاده خلوته. طوری که خودت رو تنها میبینی و باز از این تنهایی لذت میبری. 

سپیده میزنه و با اولین حاله نور ستاره رو میبینی مثل اینکه بهش برخورده باشه و بخواد قهر کنه کم کم از اون بالا محو میشه و تورو تو جاده تک و تنها ولت میکنه و میره.


با روشن شدن هوا و خورشیدی که از اون دووور دووورا داره چارنعل و به تاخت خودش رو از پشت کووهها میکشه بیرون و تا اونجا که چشمهات رو آبکی نکنه نگاش میکنی. اما اون پررو تر از این حرفهاست که جا خالی کنه و با قدرت تموم نورش رو میکنه تو چشمهات تا نشون بده دایره زرد و نارنجی همیشه پیروز این جور کل کلهاست.


چشمهاتو میدوزی به جاده ای که تمومی نداره و برای اینکه یاد اون دایره طلایی که چند لحظه پیش بهش ذل زده بودی رو فراموش کنی چند ثانیه ای اونا رو میبندی و یکم فشارش میدی تا زهرش از چشمات پاک بشه.




کم کم جاده میشه جولانگاه دوستای آهنی که از چپ و راست بهت ملحق میشند. بعضی هاشون رفیقت میشند و تا جایی همراهیت میکنند. گاهی تو جلو جلو میری و گاهی اونا میوفتند جلو. دوستشون داری و دوستت دارند. حتی بعضی وقتها چشمکی هم ردو بدل میکنی. بعضیهاشونم که مثل رفیقای دوپا بی معرفتند و اونچنان از کنارت رد میشند و میرند که دوست نداری حتی سلامی بهشون کرده یا طرح رفاقتی باهاشون بریزی. البته گاهی وقتها همین دوستای آهنی رو یکم جلوتر کنار جاده میبینی که گوششون توسط آقایون قانون پیچیده شده و درحال نوازشه.


مقصد مصلما انتهای جاده نیست اما توقفگاهیه برای مدتی که دوباره بعد از مدتی تامل براحت ادامه بدی.


پ ن : تهران - اصفهان - شیراز