آدمی به عشق کارهای نکرده اش زنده است.
ما هنوز یک عکس دو نفره ی درست و حسابی با هم نگرفته بودیم...
خداوندگار جهان و کهکشانها رو سپاس میگوییم که امسال مثل روال سالهای قبل از ساعت ۳ صبح سگلرزه نزدیم و بیخوابی نکشیدیم تا چندتا بلیط جشنواره گیرمون بیاد. هرچند امسال نه از برف خبری بود نه از سرما !
پشت سیستم نسکافه به دست چند تا چلیک چلیک تایپ نمودیم و یه اینتر و بعدشم بلیطها هولوپی خریداری شد. البته یه گله برای اونهایی که جمعه رفتند سراغ اینترنت و با موجودیهای تکدونه ای سینماها مواجه شدند باید وجود داشته باشه آخه گفته بودند جمعه پیش فروش آغاز میشه در صورتی که من ۵ شنبه عصر که رفتم دیدم لینک بازه و خرید شروع شده!!! و جالبه که ساعت ۹ شب لینک رو برداشتند تا به وعده داده شده عمل کنند و چند نفری هم جمعه خرید کنند که گند کار در نیاد !!!
جا داره تشکر ویژه ای از بچه های برگذارکننده جشنواره امسال داشته باشم. شاهانه بلیط اینترنتی خریدم. شاهانه تحویل گرفتم (فرش قرمزی پهن کرده بودند اساسی !!!) امیدوارم شاهانه هم برم بشینم ببینم که این یه قسمتش یکم لنگ میزنه چون پرنسس به دلیل بعد مسافت نتونست خودش رو به من برسونه و با همدیگه جشنواره امسال رو با ۲۲ فیلم سپری کنیم.
امسال درکنار تحریم های سالانه سینماگرها و کارگردانها چند تا فیلم از توقیف در اومده که یکم جشنواره امسال رو گرم میکنه.
مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
چنان پرم از تو چنان پر که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم
و عصر باز خانواده بینایی به خواستگاری ام آمد
و خواستگار ، جوان و شق و رق ، و گل به دست ، که من گفتم
شما که ریش مرا دیده اید
و مادرم گل ها را گرفت ، گذاشت در گلدان و گفت چرا با جوان عاشق شوخی ؟
و چادرش را به روی شانه اش انداخت و شربت و شیرینی گرفت ، و لبخند زد
چنان پرم از تو که دیگر
و خواستگار بی مقدمه فریاد زد ، قلم و کارت بلانش و مهر !و گریه کرد دلم سوخت چون که عاشق بود
و مادرم گفت ، مسئله پیچیده است ، جهیزش حاضر نیست
برادر بزرگترش رفته هند که طوطی و ، بودا بیاورد
و خواستگار نامه ای از کنسول فرانسه به من داد که در اصفهان سفر می کرد
و عینک و ، کلاه خود به سر داشت
و خواهر کوچکترم که از لای پرده می خندید ، چه ناز بود ! هنوز سیم به دندان داشت
و صورت پدر خواستگار در آیینه ، انعکاس عینک و ابرو بود
و چشم هایش را به صورت من بیچاره دوخته بود و هیز بود
ومن بلند شدم ، اریب توی آینه رفتم
و از هزار بندر و دریاچه عبور کردم
و بادبان های کشتی ها را به نام تو افراشتم
و رفتم از دکلی بالا ، نشستم آن سر
و بوی دریا می آمد و عطر نای نهنگان عاشق را نسیم می آورد
و خواستگار که شکل بحر خزر بود پیش آمد ، تمام ساحل و جنگل را به دست داشت
و گریه کرد و فریاد زد شبیه من
پرم من از تو چنان پر که دیگرم به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
و رفت
و مادرم که چشم نامحرم را دور دید ، چادرش را برداشت
و روی عرشه ی کشتی به رقص در آمد
بقیه برگشتند
در زندگی وقت هایی هست که آدم رغبت نمی کند سر بگیراند روی برفابه ی سرنوشتش، ببیند ردپاهاش در جهان ها، به چند نفر آویز است. چند دل را شکسته است، چند دل را بسته است، چند بوسه فراموش کرده است، چند نوازش پس کشیده است. این وقت ها آدم دلش می خواهد چشم ببندد و فقط بدود. جلو برود با سرعت. اما صداها و سایه هاست که در پی اش، جولان می دهند. این وقت هاست که آدم می فهمد که نمی تواند از خاطراتش جدا باشد.
آن ها وصله در چین و خمش ذهن هستند، آن ها رسوب در قسمت های نادست یافته ی قلب هستند، و آدم می ماند در کار خودش، که چرا در وقت ساختن یک حادثه، حواسش نبود که خوب کنار بیاید با روزگار، که این لحظه ی بازگویی، این چنین نماند در شرمندگی های اشتباهات پشت اشتباهات.
پ ن : خوبست بدانی من افکارم را تنها از تو دارم و بس...