پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

گذر...


پ ن : احتمال خیلی زیاد من نباشم. اما دوستان می تونن یه قرار وبلاگی مثل سری قبل بگذارند و همدیگرو ببینند. کامنت دونی اینجا میتونه هماهنگ کننده قرارتون باشه.


پ ن : دنیا خیلی خیلی کوچیکه ...


پ ن : جای منو یادتون نره خالی کنین


پ ن : از گیلاسی به صورت رسمی برای تشریف فرمایی به این بازارچه دعوت میکنم.


پ ن : دوستی از اسکاندیناوی برام کامنت میگذاشت. خیلی دلم میخواد از احوالش جویا بشم. اگه از این وبلاگ گذر کرد حتما باخبرم کنه خوشحال میشم.


دشمن فرضی...

سلام

کلی پست آپ نشده دارم. نمیدونم چرا هر سری میخوام بیام یه مطلبی بنویسم مطلب رو به جای پابلیش میفرستم تو چرکنویس !

یادداشتهای تو چرکنویسم از مطالب آپ شده بیشتر شده !!

دچار یه جور خودسانسوری شدم احتمالا !


دیروز رفتم تا مقدمات یه مسافرت چند روزه رو ترتیب بدم. شاید یکماه شایدم دو ماه.


دیپلمه ها یه طرف لیسانسه ها یه طرف. صف ۱۵ تایی بقیه پشت سرشون به خط بشینند...


دوست دارم خاطرات دیروز رو بنویسم :


ساعت ۳ بعد از ظهر میدان س.پاه


یه روز کاملا بهاری. آفتاب می زد اما باد خنکی می وزید. برگه های آزمایشم رو گذاشتم رو زمین و نشستم روشون ! درست صف اول. انگار دلم میخواست برم خط مقدم !!!

بعد از صلوات و صحبتهای ابتدایی سرهنگ گفت : افرادی که مایلند در ارتش خدمت کنند تشریف ببرند اون بالای محوطه بشینند. منم که می دونستم س.پاه بعید بود ظرفیت داشته باشه پا شدم رفتم اون بالا دوباره صف اول گرفتم نشستم.

سرهنگ بعد از تقسیم فوق دیپلمه ها اومد سراغ ما. گفت از بین ۲۰۵ نفر شما ۷۰ نفر رو میتونیم بفرستیم ارتش بقیه اعزام می شن نیروی انت.ظامی.


قرعه کشی تنها راه انتخاب بود. ردیف ۲ ۴ ۶ ۸ انتخاب شدند و یکم اونطرف تر از ما دسته تشکیل دادند.


اینجا تنها جایی شاید بشه گفت هستش که خودتی و شانست ! همینطور که نشسته بودیم و منتظر ؛ صدای سرهنگ بلند شد که اونهایی که فوق لیسانس به بالا هستند دستهاشون بالا !!


۲۱ دست رفت بالا. یه جورایی حس کردم هنوز شانس باهامه. پا شدیم و بین اون ۸۰ نفر و دسته ای که اسمشون رو گذاشته بودم بدشانسها نشستیم. سرهنگ گفت برگه های سفیدشون رو بگیرید و چک کنید حتما فوق لیسانس و دکترا باشند !!


سرهنگ رفت تا تکلیف ۸۰ نفر رو مشخص کنه. ۷۵ نفر برگه سفید داده بودند. سرهنگ یه نگاه به لیستش کرد و گفت : ۰۱ ارتش .... افسریه...

همین حین ۲ ۳ نفر از میون جمع پا شدند تا برگه های سفیدی که دستشون بود رو بدند که سرهنگ متوجه شد.


- شما چند نفر کجا؟؟؟ !!!

- سرباز برگه هاشونو نگیر!!!! بگو برن بشینن بین اون یکی دسته !!!


التماس ۲ ۳ نفر بلند شد اما سرهنگ حوصله این اداهارو نداشت!!!


نوبت به گروه ۲۱ نفره ما رسید یه نگاه کرد به لیست. به سرباز گفت چک کردی همشون برگه هاشون درست بود؟ لیسانسه که نداشتند؟

سرباز با جواب حرفشو تائید کرد و همه منتظر صدای سرهنگ ....


پدافند نیروی هوایی ارتش تهران سر....


تا قبل از این صدا دلم میخواست بین اون گروه ۷۵ نفری باشم اما خوب انگار قسمت این بود که جای بهتری باشم !!


حین تقسیم موبایلم ۳ بار زنگ خورده بود. دوبار از خونه یه بار دایی جان...

اومدم دم در دیدم پدر مادر بود که جمع شده بود دم در ورودی. انگار نتایج آزمونی چیزی رو میخواستن اعلام کنن یا بچه هاشون رفته بودند کنکور بدند. از در که میومدی بیرون ازت می پرسیدند کجا افتادی دعا میکردند ایشالله سلامت باشی و به ظن خودشون دلداری میدادند که ایشالله زود تموم میشه ...

جمعیت خانواده ها رو که میدیدم تو دلم خندم میگرفت اونم از روی شادی. یه جورایی این جمعیت و کاراشونو دوست داشتم.


زنگ زدم خونه و به شوخی گفتم افتادم بیرجند !!! بماند که بعدش با افشای محل واقعی نزدیک بود شب رو برم همون پادگان و بگم منو از همین امشب به عنوان سرباز جانفشان قبولم کنین !!!


توی راه یاد گپی که قبل از اومدن با همکارم زده بودم افتادم و نیشم باز شد!

همکارم میگفت پیشول الان میری اونجا تقسیمت میکنن می افتی لب مرز !!! بعدش میبرن میدون تیر! بعدش میگن اون روبروییا رو فکر کنین دشمن فرضی اند بزنینشون. !!!


بعدش یهو دشمنای فرضی واقعی میشن و خلاصه جنگ شروع میشه.

داشتم فکر میکردم بعدش اسیر میشیم و میریم کربلا و بعد فیلممون رو تلوزیون نشون می ده و ....


فیس بوک ۱

خیلی وقت بود می خواستم در مورد شبکه های دوستی یه کم نطق کنم مثل اینکه الان بهترین موقع باشه.


والا زمان مااااا یعنی اون قدیم ندیما که تازه تب اینترنت بالا گرفته بود یه سری از این شبکه های دوستی بوجود اومده بود که تاپش دیگه اورکات بود. بچه ها از هر وری می رفتن عضو میشدند دوستاشون رو پیدا میکردند بهم دیگه انواع و اقسام قلبهای قرمز زرد آبی می دادند. عکس میگذاشتند و در مورد خودشون توضیحات پر می کردند. خلاصه دورانی بود واسه خودش. بعد از یه مدت مسئولین محترم زحمت کشیدند و گفتند این سایت بی ناموسیه و شبکه مربوطه فیلتر شد. یادش به خیر لیست هارت کرش رو هر روز چک میکردیم ببینیم کسی دوستمون داره یا نه !!!

بعد از اورکات و داستانش یاهو 360 اومد وسط و شبکه های مشابهی مثل کلوب و گزگ یا همون قزاق که بین همه اینا باز یاهو 360 قابل تحمل تر بود. سادگی مختصر مفید بودن و اینکه پل ارتباطیش یاهو بود باعث شده بود بعد از تحریم اورکات از یاهو360 خوشم بیاد.

البته از همون تاریخ بود که فیلترشکن ها بازارشون داغ شد و ملت هر روز دنبال فیلتر شکن بودند.        

 

شبکه های بعدی که اومدند بیشتر تخصصی بودند یا تنها جنبه تجاری داشتند. سایت متخصصین ایرانی فرند فید ایرانین پرسنال و ...

 

 جدیدا (حدود 6 ماه) شبکه جدیدی نظر ایرانیها رو به خودش جلب کرده به نام فیس بوک. نمیدونم شما تا حالا با این شبکه آشنا شدید یا نه اما میخوام یکم در مورد این شبکه صحبت کنم. طبق آخرین اخبار رسمی در آگوست سال گذشته فیس بوک اعلام کرد تنها در یک روز 100 میلیون عضو بدست آورده و این بین کلیه شبکه های اجتماعی رکورد بی سابقه ای بوده. من از سال 2007 به طور اتفاقی وارد این شبکه شدم و چون یکم پیچیده به نظرم اومد طرفش نرفتم. 
 

این شبکه هم مثل سایر شبکه های دیگه جذابیت های خاص خودش رو داره. با یه جستجوی ساده میتونید حتی دوستان دوران دبیرستانتون رو یا استادهاتون رو پیدا کنید و درخواست دوستی بدید. از آپلود کردن عکس گرفته تا تستهای مختلف شخصیتی از جمله جذابیتهای این شبکه می باشه.  

  

فیس بوک حریم خصوصی رو در نظر گرفته اما محول کردن کلیه این امکانات به خود کاربر کار رو یکم دشوار کرده البته هنوز که هنوزه این حریم خصوصی مورد داره و خطاهایی هم توش دیده شده. بعد از گذشت چند ماه علاقه من نسبت بهش چندین برابر شده و روزی چند دقیقه برای تفریح هم که شده سربهش می زنم.


امروز صحبتهای کلی در مورد این شبکه ها کردم ایشالله در روزهای آینده بیشتر در مورد این شبکه ها صحبت می کنم.


دوستانی که مایل بودند می تونند از
این قسمت عضو بشن.

 ادامه دارد...

 

 

    

۱ ۲ ۳

از دیروز استارت کار و فعالیت سال ۸۸ رسما کلید خورد اما من هیچ میلی به موندن تو محیط کارم ندارم. دلم یه تنوع کاری میخواد. البته اینجا اونقدر بکر هست که تا ۵ سال دیگه هم برام کار وجود داشته باشه. تصمیم دارم با مدیرعامل صحبت کنم و بازم مثل گذشته خودم پیشنهاد پروژه جدید بدم !!!


تو ایام عید استراحت مطلق داشتم و سعی کردم سمت افکار بیزینسی نرم. یه سفر ۶ روزه نیاز بود تا خستگی پارسال رو از تنم بیرون کنه. تو این سفر بنده فکر کنم ۷ ۸ کیلویی اضافه کردم !!! آخه کباب بناب و دیزی تو کندوان و آش دوغ سرعین و خورشت محلی شمال (آستارا) و میرزا قاسمی بازم شمال رو مگه میشه ببینی و دلت بخواد و نخوری؟؟؟؟

از تنقلات بین راه هم دیگه نگم که به اندازه کافی امشب خواب مار خواهم دید !!!


تا ۱ اردیبهشت کلی کار دارم که باید انجام بدم. چون بعدش به یه سفر ۲ ماهه میرم...


امیدوارم بتونم تا اون موقع به همه کارهام برسم.


پ ن : از نوشتن گیلاسی کلی خرسندیم.

پ ن : از باخت ایران کلی عصبی هستیم.

پ ن : از دیدن مرد ۲هزار چهره و اخراجیهای ۲ خندانیم

پ ن : از تصور آینده متفکریم



نوروز ۸۸

تو قدرت آن را داری که هر چه می خواهی بشوی.


آرزوهایت را پیش چشم بیاور و بدان به هر چه در فکرش باشی می رسی


آرزوی من این است که بهار را نه از سر عادت , که با تمام وجود باور کنیم و آمدنش را یک بهانه خاص قرار دهیم برای نو شدن برای یکی شدن و برای باهم بودن!


بهارتان سرسبزتر از همیشه.خنده هایتان از ته دل , گریه هایتان از سر شوق


سال نو مبارک