پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

ناپیدا

می خواهم شعری را به خاطر آورم ،

که نه ...

شعری ... سطری ... تصویری را ،

که نه ...

نقطه ای ... رنگی ... آوازی را ...

که نه ...

نتی ... هجائی ...

هر آن چه مرا به یادم آورد .

نه این که هستم ...

آنکه بودم !



من در جائی که انتظارش را نداری

در اندیشه و با خیال دوباره یافتنت

منتظر ایستاده ام .

آنکه بودی

نه این که هستی ...



در این میان چیزی سخت فراموش شد :

« باید که عاشق باشیم ،

وگرنه به هر چشم که در ما بنگرند ، پریشان حالی بیش نیستیم. »


ساده بگویم

گم شده ای ...

گم شده ام ...

؟
نظرات 1 + ارسال نظر
باران یکشنبه 13 دی‌ماه سال 1388 ساعت 00:44

این جمله تون خیلی به دلم نشست

« باید که عاشق باشیم ،

وگرنه به هر چشم که در ما بنگرند ، پریشان حالی بیش نیستیم. »

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد