پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

خوشحالم که می بینمت

همیشه گفته ام! در اعماق وجودم از همان ته دل فریاد زده ام دووووووووووووووووووستت دارم ماه دختم! این میل، در من نمی میرد. کوچک ترین جزئیات تن و صورتت را باید در این پائیز سرد و شعله افکن از درون ، از بر کنم. و منتظر بمانم تا پائیز های بعدتر. هی پائیز بیاید و بعد از آن زمستان. هی با هم باشیم. با خیالت. مثل گذشته خوب است . مگر نه؟ . خیلی خوب است که آدم کسی را داشته باشد. سرپناهی داشته باشد تا در خفای خیالش موش بدواند و زیر لب اسمش را در گوشه دنج اتاق تاریک تا صبح نجوا کند. دیشب توی اتوبوس  (یادت هست همان اتوبوسهای بلیطی که یک بار سوارت کردم و تو ایستاده تا انتهای راه ایستادی و تنها نگاه کردی که با این وسیله هم میشود آیا به مقصد رسید!) یک زن و شوهر پیر، به زحمت، از پله ها بالا آمدند. اول زن بالا آمد. دست دراز کرد و مردش را کشید بالا. کلی کیف کردم. کلی غبطه خوردم. و بعدش دیدم، چقدر گاهی تنهایم. چقدر کهنسالی نامعلوم است برا ی کسی چون من، که کسی را ندارم برای هم سقفی. فکرم به تو کشید. دیدم دوست و آشنا زیاد داری. حال که سرپناه هم پشت قباله ات افتاده. پس یادت نمی افتد که دست دراز کنی و بکشی مرا بالا از این غرقابه ی بی کسی. ماه دختم... دلم تو را می خواست آن لحظه. دست دراز کردم. کسی نگرفت ... دیرگاهی ست که دست هایم، بی پاسخ اند در این گرداب روزها.


ماه دخت جان! شق و رق، نشسته ام پی یافتن معنا. در این سرمای پائیز برگ ریز. حالم خوب است. این را می دانم. دلم اگر هم گرفته، از بی کسی نیست. جایت خالی...


تو آنجایی. منتظرم نماندی تا مثل یک لشگر از جنگ برگشته، به خانه باز گردم و تو انتظارم را بکشی. همه ی چراغ ها را روشن کنی. سه تا تخم مرغ، نیمرو شده، وسط سفره بگذاری. یک کاسه ماست. من، نان تازه بیاورم. بربری داغ. کوچک ترین حرکت تن تو، درگیرم کند. گرچه ادای آدم هایی را در می آورم که روز پر مشغله ای را پشت سر گذاشته اند، و آنهنگام، فقط به خواب بیاندیشم، اما پس ذهن تشنه ام، سینه هایت را بپایم. تو هم نامردی نمیکنی، و نازک ترین پیراهن حریرت را میپوشی. گیجم. شام نخورده می خوابم. دلبسته ی خوابیدن با تو، در شب می پلکم تا برسی زیر من. دیگر همین...



پ ن : نامه ات به دستم رسید. بوسیدم و آتش زدم .
نظرات 4 + ارسال نظر
بی بی گل چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 02:42 http://lifeden.blogfa.com

میخوندمتون...
از همون ماهک و پیشول...
موفق باشین..جفتتون

برفی چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:35

هی هی روزگار. . .

north چهارشنبه 25 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 18:08

سلام اشکمو در آوردی که

مانیا پنج‌شنبه 10 دی‌ماه سال 1388 ساعت 16:56 http://azavalesh.blogsky.com

سلام دوست قدیمی
دلم خیلی وقتا هواتو میکرد
امروز بلاخره اومدم و دارم نوشتهای قبلی رو میخونم
نوشتت دلمو اتیش زد پیشول
وقت کردی یه سری بزن دل منم آروم نیست پسر

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد