
بگذارید با متنهایی همچون پست قبلی دلمان را خوش کنیم و کمی بخندیم اما چهره های غمبار برخی انسانها را فراموش کنیم.
هرگز نمیتوانم باورم را راضی کنم که امروز این حرفها از گلوی مردی که می شناختمش زائیده شده باشد...
ایمانم را به چند ساعت صحبت نمی فروشم....
بدو بدو داره دیییییییییییر میشه بدووووووووووووووووووووو
داستان از کجا شروع میشه؟ اگه گفتی ! آهاااا اگه نمیدونی یا خوابت میاد پس قشنگ گوووش کن.
شب قبل از خواب الارم گوشیتو تنظیم میکنی رو ساعت ۶. اول میگذاری رو ۶ بعد میگی ولش کن تمیزم کی حال داره صبح دوش بگیره ! کوکش میکنی رو ساعت ۶:۱۰ ( یعنی دوش در حد ۱۰ دقیقه رو کنسل میکنی!!) بعد مثلا سرتو میگذاری رو بالش یا اگه مدل خوابتون مثل سییییت تو کارتون عصر یخبندان باشه ( کی گفت من اینجوری می خوابم؟؟) آفرین ۲۰ امتیاز درست گفتی رفیق ! سعی میکنی بگیری بخوابی. دم دمای صبح انگار که زندانی محکوم به اعدام باشی اگه شانس بیاری که تا ۴ بتونی بخوابی اگه نه که کم کم از ۴ به بعد ساعت چک کردنها شروع میشه. حالا هی از خواب پا میشی اول با نور سحر سعی میکنی حدس بزنی ساعت چنده که آیا میتونی دوباره بخوابی یا نه. که اگه هوا تاریک باشه که دوباره روح رو میفرستی بره ددر و الا اگه هوا روشن باشه که موبایل رو بر میداری یه دکمه الکی میزنی که صفحه اش روشن بشه بتونی ساعت رو بخونی. میبینی ساعت ۵:۳۰ هستش. خوابت رو تنظیم میکنی رو نیم ساعت میری برا قسمت بعدی از سیزن شوووونصدم سریال کاوبوس با شرکت خودت و آقا غوله.... باز این یارو تا میاد به روحت درود بفرسته حسسسس میکنی باید ساعت شده باشه نزدیکای ۶ ( مثلا ۵:۵۹) دوباره پا میشی این دفعه دیگه گوشی دستته و ولش نکردی رو تخت تا دوباره زحمت پیدا کردنش رو بکشی که احیانا چرت لطیفت پاره بشه ! همونجوری که گوشی دستته دکمه میزنی میگیری جلو چشمهایی که تار تار شده. میبینی ای بابا ساعت ۵:۴۳ هستش.
حرکت برپا رو از نو برنامه ریزی میکنی این سری برای ۱۵ دقیقه خوابیدن.

خلاصه بعد از سرویس شدن روح عزیز ساعت موعوووود فرا میرسه و انگار که زمان زمانه سال تحویله و منتظریم که توپها در بشه بریم سر کارو زندگی یا حالا اگه سال تحویل نصف شب باشه بریم دوباره بگیریم بخوابیم. حلول ساعت بیدار باش را درود میفرستیم و پیش خودمون میگیم امروز یکشنبه است و مثل شنبه ها که ترافیک نیست ! یه ۵ دقیقه هم می تونیم بخوابیم. باز این چشمها برای ۲ دقیقه میره به عرش...
ساعت ۶:۲۰.
مثل فشفشه از جات بلند میشی...
ادامه دارد...

پله ها رو رفتم بالا. به بهانه آب خوردن وارد خونه شدم. جلوی میز اوپن ایستاده بود و پارچه آب تو دستش بود. لیوان آب رو پر کرد و داد بدستم. یک لیوان دیگه برداشت و پر کرد و یه نفس رفت بالا جوری که وقتی لیوان رو آورد پائین از تنگی نفس به نفس نفس افتاد. رفتم جلو و لیوان آب رو یه نفس رفتم بالا. عرق سرد ناشی از خوردن آب نشست روی پوستم. لیوان آب رو دادم به دستش و همراه لیوان دستش رو گرفتم و کشیدم طرف خودم. با تمام خستگی که ناشی از یک روز پیاده روی برای خرید بود برق شیطنت از تو چشماش داشت فوران میکرد. دستش رفت سمت چراغ و با خاموش شدن چراغ چشمهام رو بستم.
پله ها رو آروم آروم پائین میرفتم که احساس کردم کسی پشت سرم در حال تعقیبه. صحنه اونقدر تار بود که فقط ضخامت پوست دستش روی گلوم رو حس کردم و مشتهایی که روی صورتم فرود می اومد. دراز به دراز داخل پارکینگ افتاده بودم و تنها حس مزخرف تلاقی عرق سرد صورتم و خونی که از صورتم می اومد رو احساس می کردم. بدنم از شدت درد تکون نمی خورد. سعی کردم شونه هام رو از زمین بکنم اما انگار یه وزنه سربی روم گذاشته بودند.
سایه بالا سرم خیمه زده بود. نفسام به شماره افتاده بود. انگار خیال منصرف شدن نداشت. کاش می فهمید ....
سوزش روی سینه ام آخرین حسی بود که وجودم رو احاطه کرد.
پ ن : خیلی وقته این کابوس هایی که درد جسمی داره سراغم میاد.
پ ن : تا ۱۰ دقیقه بعد از بیدار شدن هنوز سینم داشت میسوخت...