پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

پیشول و رازهایش

من این حروف نوشتم,چنان که غیر ندانست ؛ تو هم ز روی عنایت, چنان بخوان که تو دانی

دعوت

اصولا مردم ما اونقدر که به شکم توجه دارند به چیز دیگه اهمیت نمیدن !!!

خود منم یه جورایی تو این قضیه مستثی نیستم ! همیشه وقتی کتاب 3 تفنگدار رو می خوندم از بخور بخور دارتن یان ، آرامیس ، آتوس و پورتوس حضضض می کردم. خدائیش این فرانسویها تو خوردن زبان زد خاص و عامند !


مخلص کلوووووم. کسانی که جدی جدی اهل نیات خیر هستند و حتی اگر نیستند هم زیاد مهم نیست ، اگر مسیرشون از سمت خیابون ولیعصر پائین تر از سوپر استار هست حتما به مجتمع سپید یه سر بزنند.


شیکموهاااااااااااااش حتماااااااااااااااا تشریف بیااااااااااااارند....  

 

 

زمان : 21 الی 24 آبان 1378 ساعت بازدید : 11 الی 20
مکان : خیابان ولیعصر ، پایین تر از چهار راه پارک وی ، مجموعه سپید

 

 

 

پ ن  : بهتره بدونیم سرطان علاوه بر درد هزینه هم دارد. 

 

پ ن : روز پنجشنبه من از ساعت یک الی سه در این مکان خواهم بود...

 

پ ن اضافه شده : ممنون از گیلاسی جان که به این بازارچه تشریف میاره. 

اینم ۲ تا عکس داغ از بازارچه و غرفه ما. سسهای جدید هم برای تست هست هم برای خرید. خوشحال میشیم تشریف بیارید .

 

 

 

 

مصورانه

1. چهارمین بازارچه غذا به نقع بیماران مبتلا به سرطان 

زمان : 21 الی 24 آبان 1378 ساعت بازدید : 11 الی 20
مکان : خیابان ولیعصر ، پایین تر از چهار راه پارک وی ، مجموعه سپید

با افتخار پذیرای گامهای پر مهر شما نیکوکاران و همراهان همیشگی هستیم.




پ ن : در ضمن همونطور که مشاهده می کنید ما هم اسپانسر بیدیم و روز پنجشنبه ساعت ۳ بنده در این بازارچه به همراه تنی چند از دوستان پذیرای شما دوستان مهربان می باشیم. خوجحال می شیم تشریف بیارین  

 

 

۲.  the other boleyn Girl 

 

یک فیلم تاریخی از دوران هنری هشتم پادشاه انگلستان و ماری بولین مادر الیزابت. فیلم جالبی که هنری هشتم عاشق دو خواهر به نامهای ماری و آن میشه و داستانهایی بوجود میاد که دیدنش خالی از لطف نیست. سکانس آخر این فیلم رو دوست میداشتم ... 

 



3. وقتی پیشول یک روز در خانه باشه دست به کارهای خوشمزه ای میزنه که خواستم در مشاهده این شاهکار آقایانه شما رو نیز شریک کنیم .... 

 

 

 

جاتون خالی لبوی خوشمزه ای شد (طرح دارم بید).   

 

 

4. این هم عکس خانواده گرفتار. پدر بچه ها رفته دنبال شیرخشک !!! مادر بچه ها هم در حال شیر دادن به 8 قلوها میباشه.  

 

 

 

البته یکیش انگار خیلی شیطونه از جمع جدا شده.  

 

5. سپتیموس  هیپ 

 

رفته بودم آخرین جلد کتاب هری رو بخرم که مغازه دار گفت یه سری کتاب 4 جلدی جدید اومده تو همین مایه ها. منم جلد یکش رو گرفتم. کتاب خوبیه برای اونهایی که دوستدار جادو و جمبل هستند.  

 

 

 

فعلا 50 صفحه اولش رو خوندم و خوشم اومده امیدوارم بهتر هم بشه. 

 

  

۶. اوباما تو می توانی! 

 

امیدوارم وضع از اینی که هست بدتر نشه و 4 سال آرامش نسبی داشته باشیم.  فعلا ما نیز  به ایشان تبریک می گوییم ... 

 

 

۷. Journey to the Center of the Earth   

سفر به مرکز زمین. فکر کنم کتابشو خونده باشین. دوست داران فیلم های تخیلی می تونن این فیلم رو که محصول ۲۰۰۸ میباشه رو ببینن و حالشو ببرند. این فیلم برای یک عصر جمعه کسل کننده خیلی میچسبه !!! 

 

 

 

متکدی با فرهنگ !

ما نیز دعوت دیده شدیم!!  اونقدر تو گوش ما خوندند که  تو این فیلم راحت حرف میزنند که ما موندیم سخت حرف زدن چه شکلی میتونه باشه !!! من بدنبال فیلمی بی پرواتر از این رفته بودم ! باز از هیچی بهتر بود! سکانس آق مٍیتی رو دوس می داشتیم. سوغات کربلا !! .... 


این فیلم تنها یک جاش بود که تنم رو لرزوند اونم اونجایی بود که زن برای پس انداختن بچه می خواست استخاره کنه. همون جایی که من هم تو دلم استخاره میکردم !!!


به هر حال از این دعوتها زیاد داریم و کمتر انسانهایی مثل نقش ثریا قاسمی وجود دارند. شاید حتی کمتر از انگشتهای دست... 

 

 

 


برادر گرام تعریف میکرد تو دماوند سر کلاس نشسته بودند که یه آن در باز میشه و یک گدا وارد کلاس میشه و شروع میکنه به گدایی !!! بچه ها هم رو زمین ولوووو .... 


همینه دیگه وقتی تو روزنامه مینویسن حقوق جناب مدیر 1000000000000 ریال هستش این گداها هم جایی رو بهتر از دانشگاه آزاد دیگه پیدا نمیکنند و برای رقابت با جناب مدیر هم که شده میوفتند تو کلاسها و ....


دلیل ورود این گدای محترم هم به خاطر اینه که این دانشگاه قبلا سینما بوده و کنار خیابون و این فقر بینوا هم فک کرده اینجا پاساژی چیزیه و اومده تو کلاس !!!


 

 

پ ن : اینم جالبه دوست داشتین یه نگاه بهش بندازین  

 

پ ن : تبریک میگم بچه ام امروز ۸ قلو زائیده. شمسی خانوم زن اصغر آقا رو میگم !!! روزهای آینده عکسش رو با خانواده محترم میگذارم

من در شهر..

ساعت ۵ دقیقه به ۶ از شرکت زدم بیرون ! 

توی مسیر اونقدر سریع میرفتم که این کوله هی بالا پائین می پرید ! باز عادت همیشگیم برای راه رفتن داشت تو پاهام شروع میکرد به از خواب بیدار شدن. داشتم کیف میکردم. بدو بدو بدو .... 

از میون ماشینهایی که تو ترافیک وایستاده بودند همین طور بدون احتیاط تنها با قوه ذهن عبور میکردم. بارها این کار رو کردم و گاهی این انگشتهای پا از سر بی احتیاطی رفته زیر چرخهای ماشین اما خوب عادته و هزار مصیبت... 

 

۱۰ قدم مونده بود برسم به گیشه که کیف رو باز کردم. جوری تنظیم کردم که تا میرسم دم گشیه سریع پول رو بگذارم رو پیشخون ! به محض در آوردن ۲۰۰۰ تومنی یه قدم داشتم به گیشه و تا پول اومد به اندازه ارتفاع گیشه رسیدم جلو گیشه... 

 

فقط نگاه کردم اینور اونور هیچکس تو گیشه نبود !!! ساعت رو نگاه کردم ۶:۸ دقیقه ! با تعجب یه بار دیگه تو گیشه رو ورانداز کردم اما دریغ از یه موجود ۲ پا !!! 

رفتم جلوی در. نگهبان نشسته بود! گفتم بلیط نمیفروشه؟ یه در شیشه ای بینمون فاصله بود و من فقط لبهای نگهبان رو میدیدم که بازو بسته میشه!! 

رفتم جلو درو باز کردم و گفتم : 

 

- چرا کسی نیست تو گیشه؟ 

* ساعت ۶:۳۰ برای سانس ۸ بلیط می فروشه !! 

- یعنی الان سالن پره؟؟ !!! 

* بفرما بیرون آقا ساعت ۶:۳۰ !!! 

 

دلم میخواست همونجا ۴ تا لیچار بارش میکردم تا بفهمه چطوری با یه نفر صحبت کنه .. !!! 

زدم بیرون و یه نگاه دوباره به داخل کردم و سرم رو بلند کردم ...  دعوت !!!  

 

زدم تو جمعیت! به سمت پائین رو به میدون ولیعصر.. جمعیت رو دیدم. همه لباسهای زمستونی به  تن !!! یه لحظه با دیدن اونها سردی هوا رو حس کردم. اما گرمایی که از عصبانیت ندیدن فیلم بهم دست داده بود به سرعت دمای واقعی بدنم رو بهم یادآوری کرد. 

 

پاهام هم مثل من بیحال شدن و مثل بچه آدم قدم برمیداشتن. نگاهم رفت رو جمعیت... 

ویترین مغازه ها هم پائیزی شده بودند. ست پیرهنهای زرد مشکی نارنجی... مردمی که میومدند بیرون و میرفتند داخل...   

 

هوا هوای دو نفره بود. بغل تو بغل قدم برداری. ویترینها رو تماشا کنی سیب زمینی داغ هم که بازارش حسابی داغ بود. بوش مستم کرده بود اما از جلو مغازه رد شدم شاید حس کردم تنهایی جز مزه سیب زمینی هیچ مزه دیگه ای نمی تونه داشته باشه !! 

 

هندزفری رو گذاشتم تو گوشام و play  ... 

 

انگار یه سیم از گوشی به عصب پاهام وصل شد ! هوا همچنان مطلوب و دوست داشتنی ... 

  

نفهمیدم چقدر طول کشید. جلو در مترو بودم و باید میرفتم زیر زمین ! سرم رو بالا کردم و یه نگاه به آسمون انداختم. هوا خوب بود ....  

 

 

پاهام راضی از نگهبان سینما من راضی از هوا دلم راضی از ... 

 

 

پ ن : داشتم حالا؟؟؟ نا سلامتی گفتیم دعوتیم !!! اینجاشو نمی دونستیم امکان داره ما تو لیست نباشیم....

 

 

عمه عطار!

 

 

 

 

چندی پیش دوستی تعریف میکرد که برادرزاده دبستانی اش هیجان زده از مدرسه به خانه می آید و می گوید که سر صف اعلام کرده اند که به هرکس که بهترین مقاله را راجع به زندگی (( عمه عطار )) بنویسد و تا پایان هفته به مدرسه بدهد جایزه تعلق خواهد گرفت.  

همه خانواده به اصرار برادر زاده به تکاپو افتادند تا راجع به عمه عطار تحقیق کنند. اما دریغ از یک خط که در مورد خانواده پدری عطار در کتابها نوشته شده باشد و معلوم نبود آیا عطار عمه هم داشته است یا نه؟ به هر کسی که دستی در ادبیات داشت رو انداختند و همه متعجب بودند که این دیگر چه قماش مسابقه ای است ؟ باز اگر راجع به خود عطار بود یک حرفی اما عمه عطار؟؟؟  

خلاصه آخر هفته مادر بچه تصمیم می گیرد به مدرسه برود و با مسئولین آن صحبت کند که چه بساطی است که راه انداخته اند و تحقیق محال از بچه ها خواسته اند. فکر می کنید چه جوابی به وی دادند؟؟  

مدیر مدرسه پاسخ میدهد که اصلا موضوع این مسابقه تحقیق در مورد زندگی عمه عطار نبوده بلکه تحقیق در مورد زندگی (( ائمه اطهار )) بوده است !  

 

به نقل از یکی از ایمیلهای دریافتی امروز...